جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

بایگانی
آخرین نظرات

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گرافیک» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰


فرمانده نوجوان

در وصیت‌نامه شهید دانش‌آموز «علی فلاح» آمده است: «امام را دعا کنید و همیشه امت واحده و در خط امام باشید، که اگر از این خط خارج شوید، از دین خدا خارج شدید.»

شهید علی فلاح فقط ۱۶ سال داشت که فرمانده پایگاه مقاومت بسیج مسجد جامع خزانه بخارایی شد. او به واسطه سفارش امام زمان (عج) مادرش را راضی می‌کند تا به جبهه اعزام شود. این شهید دانش‌آموز به همراه ۴۵ نفر از بچه‌های محل می‌رود تا خرمشهر را از محاصره دربیاورد. دوستانش مأموریتشان تمام می‌شود و بازمی‌گردند، اما علی می‌ماند. شهید فلاح در نهر خین به شهادت می‌رسد و پیکرش ۲۷ سال در آنجا می‌‌ماند تا اینکه در محرم ۱۳۸۸ هدیه‌ای از امام حسین (ع) به مادرش می‌رسد؛ انگشتر، پلاک و چند تکه استخوانش...

جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

  • جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
  • ۱
  • ۰

صیاد شوید


صیاد شوید

آیت‌الله بهاءالدینی اومده بود شیراز طلبه‌ها ازش درس اخلاق خواستند آقا فرمود:

«بروید صیاد شیرازی شوید. اگر صیاد شیرازی شدید، هم دنیا دارید هم آخرت....»

منبع: کتاب امر دلاور

جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

  • جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
  • ۱
  • ۰

 نوجوانی شهید عباس بابایی

یک روز با عباس سوار موتورسیکلت بودیم. تامقصد، چندکیلومتری مانده بود. یک‌دفعه عباس گفت: «دایی نگه دار.» متوجه پیرمردی شدم که با پای پیاده در مسیر می‌رفت. عباس پیاده شد، ازپیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پیرمرد، به من گفت: «دایی جان، شما ایشان را برسون، من خودم پیاده بقیه راه رو میام.» پیرمرد را گذاشتم جایی که می‌خواست بره. هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان‌دوان رسید. نگو برای آنکه من به زحمت نیفتم، همه مسیر را دویده بود.

به نقل از کتاب  علمدار آسمان، ص۲۷

  • جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
  • ۱
  • ۰

داستان قبض‌ها

تو وسایل جواد چندتا قبض آب و برق که متعلق به خونه­ های خرمشهر و آبادان بود، دیدم.

از خودم پرسیدم این قبض‌ها دست جواد چی کار می‌کرد؟

بعدها فهمیدم اون قبض­ها مربوط به خانواده­های نیازمنده که جواد پرداخت می­کرده.

سردار شهید جواد عنایتی بیدگلی

  • جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
  • ۰
  • ۰

به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما را شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید.وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا... برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم .

برای خواندن ادامه متن و دانلود پوستر باکیفیت عالی به ادامه مطلب مراجعه کنید ...

  • جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
  • ۱
  • ۰


اول رفیق بعد خودم

از همان نوجوانی با همه فرق داشت.

گاهی اوقات التماس می‌کرد و می‌گفت:«مادر! یک تومان به من بده!» آن موقع یک تومان پول زیادی بود برای بچه‌ها. دو دوست داشت به نام‌های مرتضی و رضا. به زور از من پول می‌گرفت و می‌رفت به آن‌ها می‌داد!

هنگام عید نوروز می‌خواستم برایش لباس بخرم، قبول نمی‌کرد. چون مرتضی دوستش پول نداشت لباس بخرد، او هم می‌گفت من نمی‌خواهم. به او گفتم من پول دارم برای دوستت هم لباس بخرم. بالاخره رفتم و یک دست پیراهن و شلوار برای مرتضی خریدم تا غلامعلی راضی شد برایش یک دست لباس بخرم.

 

خاطره‌ای به نقل از مادر شهید غلامعلی مصطفایی

جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

  • جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی