جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱
  • ۰

 نوجوانی شهید عباس بابایی

یک روز با عباس سوار موتورسیکلت بودیم. تامقصد، چندکیلومتری مانده بود. یک‌دفعه عباس گفت: «دایی نگه دار.» متوجه پیرمردی شدم که با پای پیاده در مسیر می‌رفت. عباس پیاده شد، ازپیرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پیرمرد، به من گفت: «دایی جان، شما ایشان را برسون، من خودم پیاده بقیه راه رو میام.» پیرمرد را گذاشتم جایی که می‌خواست بره. هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان‌دوان رسید. نگو برای آنکه من به زحمت نیفتم، همه مسیر را دویده بود.

به نقل از کتاب  علمدار آسمان، ص۲۷

  • ۹۷/۰۸/۰۸
  • جبهه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

خاطرات شهدا

شهدا

گرافیک

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی